وبى براى همه ى دخترهاى جهانـ ــ

صبح بخیر

چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:32

نویسنده : selenator
دلام ملت

خو چه خبر خوفید

من که نه

هوا نقدر گرمه دارم دیووووووننهههههه می شم

انگار خورشید از ما انتقام میگیره


خو بزار یه چیزی بهتون بگم

چرا وب بازدیدش اینقددد کمه

خواهشا وبمو به اشتراک بزارید و نظر زیاد بدید

حالا بگذریم

برین ادامه یه داستان نوشتم
زنگ در را زدند

رفتم در را باز کردم،پسر عموی بزرگترم جاش بود.

جاش:ببین پرستارت دوباره اومد.

در را رویش بستم او خیلی عهد بوق است و من دوست ندارم او پرستارم باشد.

دوباره زنگ را زدند.

مجبور شدم بازش کنم تا بیاید تو.

جاش امد تو و مرا بغل کرد.

گفت:سلام کتی.

درست بود 9 سالم بود اما به نظر خودم من بزرگ شدم و پرستار نیاز نداشتم

مخصوصا جاش.

برای قسمت بعدی 10 نظر تو پست ثابت بدید.

خب امیدوارم خوشتون اومده باشه.

خدافظ



دیدگاه ها : نه-
آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 مرداد 1396 10:45





// setTimeout(function () { // GetMihanBlogShowAds(); // }, 1000);